به گزارش “راهبرد انرژی“،ترامپ در تحلیل ها، نه صرفاً یک سیاستمدار، بلکه محصول مرحلهای از تحول در الیگارشی آمریکاست؛ مرحلهای که در آن دیگر مدل کلاسیک هژمونی پس از جنگ سرد، کارایی گذشته را ندارد و نیاز به بازآرایی در دستور کار قرار گرفته است.
در این چارچوب، تصویر رایج از ترامپ بهعنوان یک تاجر جنجالی یا سیاستمدار غیرمتعارف، برای فهم ماجرا کافی نیست. آنچه اهمیت دارد این است که بخشی از نخبگان قدرت در آمریکا، به این جمعبندی رسیدهاند که برای حفظ موقعیت جهانی، باید وارد فاز جدیدی از مهندسی قدرت شوند؛ فازی که در آن هم رقابت با چین تشدید میشود، هم مدیریت روسیه بهصورت تاکتیکی دنبال میگردد و هم شکافهای قدیمی با اروپا باز تعریف میشود.
از این منظر تحولات منطقهای، از جمله تنشهای نظامی در خاورمیانه، را صرفاً رخدادهای مقطعی نمی توان دید. آنها بخشی از یک شبکه فشار چندلایه هستند؛ جنگی است ،اقتصادی ، نظامی ، امنیتی و ژئوپلیتیکی.
هدف نهایی در این خوانش، نه فقط مهار ایران، بلکه مدیریت زنجیره انرژی و منابع حیاتی در سطحی گستردهتر است؛ از نفت و گاز گرفته تا مواد معدنی راهبردی.در همین چارچوب ارزیابی می شود، نقش ایران در این معادله، یک نقش حاشیهای نیست. ایران در موقعیت جغرافیایی و ژئوپلیتیکی خود، در نقطه اتصال چندین مسیر انرژی و امنیت قرار گرفته و همین موضوع آن را به یک گره مهم در محاسبات قدرتهای بزرگ تبدیل کرده است. طبیعی است که در چنین شرایطی، فشارها بر ایران صرفاً یک بعدی نباشد و ترکیبی از ابزارهای اقتصادی، نظامی، سیاسی و بعضاً امنیتی را شامل شود.
با این حال، مسئله اصلی فقط «شدت فشار بیرونی» نیست، بلکه کیفیت پاسخ داخلی و منطقهای است. اگر این فرض را بپذیریم که جهان در حال ورود به یک دوره باز توزیع قدرت است، آنگاه کشورهایی موفقتر خواهند بود که بتوانند هم انسجام داخلی خود را حفظ کنند و هم درک دقیقی از قواعد جدید بازی داشته باشند.
بر همین اساس، چند محور برای مواجهه با این وضعیت قابل طرح است:
نخست، مسئله انسجام داخلی و بازسازی اعتماد اجتماعی است. بدون این مؤلفه، هر سطحی از قدرت نظامی یا دیپلماتیک، در بلندمدت کارکرد خود را از دست میدهد.
دوم، ضرورت شکلدهی به یک روایت عمومی قابل فهم از تحولات جهانی است. جامعهای که تصویر روشنی از محیط پیرامونی خود نداشته باشد، در برابر فشارهای بیرونی دچار فرسایش ادراکی میشود.
سوم، استفاده همزمان از ظرفیتهای داخلی و دیاسپورا و همه نیروهای ملی در سطوح مختلف تصمیمسازی و اجرا است. محدود کردن این ظرفیتها، در عمل به معنای کاهش قدرت مانور ملی است.
چهارم، بازتعریف سیاست خارجی در همه سطوح رسمی و غیررسمی و جلوگیری از تندرویهایی است که امکان بهرهگیری از ظرفیتهای دیپلماتیک را محدود میکند. دیپلماسی، حتی در سختترین شرایط، یک ابزار قابل جایگزین نیست.
پنجم، توجه به نقش بازیگران منطقهای و نیروهای همسو در معادله امنیتی خاورمیانه است؛ با این تفاوت که این نقشآفرینی باید در چارچوب محاسبات دقیق هزینه-فایده و نه صرفاً واکنشی تعریف شود.
در نهایت، تصور بر این است که مهمترین متغیر در این دوره، نه صرفاً قدرت نظامی یا اقتصادی، بلکه توانایی کشورها در «ترکیب هوشمندانه دیپلماسی، اقتصاد و امنیت» است. جهان وارد مرحلهای شده که در آن، تصمیمهای اشتباه نه در کوتاهمدت، بلکه در افقهای چنددهساله اثر خود را نشان میدهند؛ و دقیقاً به همین دلیل، خطای تحلیلی، هزینهای فراتر از گذشته دارد.
از این منظر تحولات منطقهای، از جمله تنشهای نظامی در خاورمیانه، را صرفاً رخدادهای مقطعی نمی توان دید. آنها بخشی از یک شبکه فشار چندلایه هستند؛ جنگی است ،اقتصادی ، نظامی ، امنیتی و ژئوپلیتیکی.
هدف نهایی در این خوانش، نه فقط مهار ایران، بلکه مدیریت زنجیره انرژی و منابع حیاتی در سطحی گستردهتر است؛ از نفت و گاز گرفته تا مواد معدنی راهبردی.در همین چارچوب ارزیابی می شود، نقش ایران در این معادله، یک نقش حاشیهای نیست. ایران در موقعیت جغرافیایی و ژئوپلیتیکی خود، در نقطه اتصال چندین مسیر انرژی و امنیت قرار گرفته و همین موضوع آن را به یک گره مهم در محاسبات قدرتهای بزرگ تبدیل کرده است. طبیعی است که در چنین شرایطی، فشارها بر ایران صرفاً یک بعدی نباشد و ترکیبی از ابزارهای اقتصادی، نظامی، سیاسی و بعضاً امنیتی را شامل شود.
با این حال، مسئله اصلی فقط «شدت فشار بیرونی» نیست، بلکه کیفیت پاسخ داخلی و منطقهای است. اگر این فرض را بپذیریم که جهان در حال ورود به یک دوره باز توزیع قدرت است، آنگاه کشورهایی موفقتر خواهند بود که بتوانند هم انسجام داخلی خود را حفظ کنند و هم درک دقیقی از قواعد جدید بازی داشته باشند.
بر همین اساس، چند محور برای مواجهه با این وضعیت قابل طرح است:
نخست، مسئله انسجام داخلی و بازسازی اعتماد اجتماعی است. بدون این مؤلفه، هر سطحی از قدرت نظامی یا دیپلماتیک، در بلندمدت کارکرد خود را از دست میدهد.
دوم، ضرورت شکلدهی به یک روایت عمومی قابل فهم از تحولات جهانی است. جامعهای که تصویر روشنی از محیط پیرامونی خود نداشته باشد، در برابر فشارهای بیرونی دچار فرسایش ادراکی میشود.
سوم، استفاده همزمان از ظرفیتهای داخلی و دیاسپورا و همه نیروهای ملی در سطوح مختلف تصمیمسازی و اجرا است. محدود کردن این ظرفیتها، در عمل به معنای کاهش قدرت مانور ملی است.
چهارم، بازتعریف سیاست خارجی در همه سطوح رسمی و غیررسمی و جلوگیری از تندرویهایی است که امکان بهرهگیری از ظرفیتهای دیپلماتیک را محدود میکند. دیپلماسی، حتی در سختترین شرایط، یک ابزار قابل جایگزین نیست.
پنجم، توجه به نقش بازیگران منطقهای و نیروهای همسو در معادله امنیتی خاورمیانه است؛ با این تفاوت که این نقشآفرینی باید در چارچوب محاسبات دقیق هزینه-فایده و نه صرفاً واکنشی تعریف شود.
در نهایت، تصور بر این است که مهمترین متغیر در این دوره، نه صرفاً قدرت نظامی یا اقتصادی، بلکه توانایی کشورها در «ترکیب هوشمندانه دیپلماسی، اقتصاد و امنیت» است. جهان وارد مرحلهای شده که در آن، تصمیمهای اشتباه نه در کوتاهمدت، بلکه در افقهای چنددهساله اثر خود را نشان میدهند؛ و دقیقاً به همین دلیل، خطای تحلیلی، هزینهای فراتر از گذشته دارد.