به گزارش “راهبرد انرژی“،ترامپ مدعی است که تنها خواستهاش از مذاکره با ایران «عدم دستیابی به سلاح هستهای» است. اگر واقعاً هدف او همین بود، توافق کاملاً در دسترس میبود. اما «برای رقص تانگو به دو نفر نیاز است»؛ او با امتناع از پذیرش این واقعیت، دست به یک سری اقدامات زده که نتیجهای جز یک بنبستِ خودساخته نداشته است:
۱- او اعتماد ایران به توانایی آمریکا در پایبندی به تعهداتش را بهطور کامل نابود کرده است.
مشخص شد که دو بار حمله به ایران درست در زمانی که گفتگوها در حال پیشرفت بود، و اخیراً پیمانشکنی در قولِ پایان دادن به محاصره دریایی (پس از بازگشایی تنگه هرمز توسط ایران)، پیامدهای واقعی داشته است! این اقدامات بر باورِ تهران صحه گذاشت که تعهدات واشینگتن را میتوان در یک لحظه لغو کرد. اکنون تهران بر این فرض است که هر امتیازی بدهد، آمریکا آن را «در جیب میگذارد» و بلافاصله با مطالبات جدید، نقض آشکار توافق یا حملات تازه پاسخ میدهد.
۲- همان «غیرقابلپیشبینی بودنی» که ترامپ به آن افتخار میکند، اساساً با دیپلماسی ناسازگار است.
مذاکرات موثر نیازمند سطحی از ثبات و قابلیت اطمینان است. وقتی یک طرف با مذاکرات مانند یک بازیِ «سورپرایز مداوم» (توئیتهای عجیب، چرخشهای ناگهانی یا تحرکات نظامی) برخورد میکند، طرف مقابل نه میتواند وارد تعامل شود، نه میتواند امتیازات را در داخل کشورش توجیه کند و نه میتواند سرمایه سیاسی خود را هزینه نماید. آنچه ترامپ آن را اهرم فشارِ «هنر معامله» مینامد، در عمل یک «سم دیپلماتیک» است که چانهزنی عقلانی را غیرممکن میکند.
۳- خواستههای حداکثری در کنار تغییر مداومِ زمین بازی، دستیابی به توافق را از نظر ساختاری ناممکن کرده است.
در دورهای قبلی مذاکرات، هر بار که ایران به برآورده کردن مجموعهای از خواستهها نزدیک میشد، مطالبات جدیدی مطرح میشد. هر بار که روی یک نقطه خاص توافق حاصل میشد، ایالات متحده پس از مشورت با نئومحافظهکاران یا تلآویو، موضع خود را تغییر میداد. این الگو باعث شده تهران به این نتیجه برسد که هدف واقعی واشینگتن صرفاً جلوگیری از سلاح هستهای نیست، بلکه حفظ وضعیت فشار و خصومت دائمی است.
۴- نزدیکی و همسویی آشکار ترامپ با نتانیاهو، بسیاری از تصمیمگیرندگان ایرانی را متقاعد کرده که مذاکرات تنها پوششی برای اهداف استراتژیک تلآویو است.
وقتی مقامات ارشد آمریکایی بهطور علنی با همتایان اسرائیلی هماهنگ میکنند، در راه بازگشت به واشینگتن از داخل هواپیما به آنها گزارش میدهند و مطالباتی را تکرار میکنند که فراتر از عدم اشاعه هستهای است (مانند برچیدن توان بازدارندگی متعارف ایران)، تهران مذاکرات را به مثابه یک «اسب تروآ» میبیند؛ اسبی که هدف نهاییاش تبدیل ایران به یک «دولت ورشکسته» است که هدف نهایی اسرائیل محسوب میشود. این برداشت، هرگونه انگیزه برای تعامل را از بین میبرد.
۵- تهدید به «نابودی یک تمدن»، بمباران نیروگاهها، تخریب پلها یا ترور مستقیم مذاکرهکنندگان، فضای سیاسی لازم برای گفتگوهای جدی را مسموم کرده است.
دیپلماسی مستلزم حداقلِ احترام متقابل، رعایت عرفهای دیپلماتیک و قوانین بینالمللی، و منافع مشترک در تنشزدایی است. کشورهایی که واقعاً به دنبال توافق هستند، معمولاً تلاش میکنند محیطی سیاسیِ مساعد برای موفقیت خلق کنند. ترامپ چنین نمیکند و همین موضوع به یک مانع واقعی تبدیل شده است.
۶- خودداری از پاسخ به نیازهای امنیتی و اقتصادی کلیدی ایران – یا عدم پیشنهاد لغو ملموس و فوری تحریمها – پویاییِ پایه «بدهبستان» را متلاشی کرده است.
ایران بارها سیگنال داده که حاضر است محدودیتهای سختگیرانه و قابل راستیآزمایی را بر برنامه هستهای خود بپذیرد، مشروط بر اینکه گشایش اقتصادیِ قابل راستیآزمایی و تضمینهای امنیتی معتبر دریافت کند. ایالات متحده مقابله به مثل نکرده است. واشینگتن با نادیده گرفتن بیاعتمادی عمیق ایران به پایبندی آمریکا، این تصور را تقویت میکند که انتظار دارد ایران به صورت یکجانبه به تعهداتش عمل کند در حالی که تحت فشار دائمی باقی میماند.
نکته پایانی: وقتی باور داشته باشید که فارغ از هر اقدامی که انجام دهید، فشارها همچنان ادامه خواهد یافت، دیگر انگیزهای برای تعامل باقی نمیماند. اگر قرار است گفتگویی صورت بگیرد و «جیدی ونس» واقعاً قصد موفقیت دارد، باید با این کارنامه انباشتهشده روبرو شود، نه اینکه صرفاً آن را بازتولید کند.