چهارشنبه ۰۶ اسفند ۱۴۰۴ – Wednesday 25 February 2026

ساعت: ۲۱:۲۳

کاهش رشد اقتصادی چین و اروپا در نتیجه حمله احتمالی آمریکا به ایران

قیقا همین هرج و مرج کنترل ‌شده، هدف برخی از نخبگان امریکایی است. در تاکتیکی و میان ‌مدت، این امر می ‌تواند مزایای ملموسی به همراه داشته باشد: افزایش قیمت انرژی، در نتیجه تقویت جایگاه صنعت نفت و گاز امریکا و جریان ‌های انرژی که آنها از کشورهای دیگر مانند ونزوئلا کنترل می‌ کنند؛ اختلال در زنجیره‌ های تامین جهانی و کاهش سرعت اقتصاد چین؛ فشار انرژی و اقتصادی در اروپا؛ سرمایه سیاسی داخلی برای دولت فعلی امریکا پیش از انتخابات میان ‌دوره ‌ای.

به گزارش “راهبرد انرژی“، اخبار متناقضی در مورد مسئله ایران منتشر می ‌شود. از یک سو، ممکن است دور جدیدی از مذاکرات هسته ‌ای امریکا و ایران این هفته برگزار شود. از سوی دیگر، ظاهرا امریکا همچنان در حال آماده شدن برای حمله نظامی علیه ایران است و از ترس تلافی، به تدریج نیروهای خود را که در پایگاه‌ های خاورمیانه مستقر هستند، تخلیه می ‌کند.

 در همین حال، درک این نکته مهم است که عملیاتی که پیرامون ایران در حال انجام است، از همان ابتدا بر اساس یک فرضیه استراتژیک نادرست بنا شده است. بیایید وضعیت را در آغاز احتمالی مرحله فعال عملیات امریکا بررسی کنیم: ایران تهدید نظامی مستقیمی برای امریکا ایجاد نکرده و ایجاد نمی ‌کند. وضعیت با اسرائیل پیچیده‌ تر است، اما برای امریکا، تهدید از جانب تهران نزدیک به صفر است – این بیانگر توازن واقعی قدرت و نیات است.
علاوه بر این، ایران بارها تمایل خود را برای شرکت در مذاکرات اساسی، از جمله در مورد مسئله هسته‌ ای که حساس ‌ترین مسئله برای آن است، نشان داده است. اما بیایید فرض کنیم که هر آنچه امریکایی ‌ها برنامه ‌ریزی کرده بودند، موفق شود. بیایید یک سناریوی فرضی از حداکثر موفقیت برای آغازگران حمله به ایران را در نظر بگیریم – یعنی حکومت آیت ‌الله‌ ها از بین برود و پتانسیل نظامی ایران تقریبا به طور کامل نابود شود. طرفی که جنگ را آغاز کرد، چه دستاورد استراتژیکی به دست می ‌آورد؟ سطح امنیت در منطقه و جهان یا ثابت می ‌ماند یا – با احتمال بالا – رو به وخامت می‌ گذارد. چرا؟
 ایران، به عنوان یک دولت اقتدارگرا و مشروع با جمعیتی تقریبا 90 میلیون نفری و تا حدودی قابل پیش‌ بینی بودن رفتار، ناپدید می ‌شود. در عوض، یک منطقه خاکستری وسیع از هرج و مرج پس از جنگ پدیدار می ‌شود که نشان دهنده موارد زیر است: از دست دادن کنترل ارضی، تجزیه گروه‌ های مسلح، فروپاشی اقتصادی، رادیکالیزه شدن اوضاع سیاسی، تنزل قدرت، تفرقه جامعه و خطر درگیری ‌های مذهبی و قومی. امریکا و متحدانش نه آماده و نه قادر به اشغال و اداره پایدار چنین سرزمینی هستند. در نتیجه، محتمل ‌ترین سناریو، سناریوی لیبی یا افغانستان در دهه دوم قرن بیست و یکم است: تضعیف نهادهای دولتی، ظهور گروه ‌های مسلح رقیب، صدور بی ‌ثباتی، رادیکالیزه شدن بلند مدت کلان منطقه.
 یک استدلال مخالف نیز ممکن است: دقیقا همین هرج و مرج کنترل ‌شده، هدف برخی از نخبگان امریکایی است. در تاکتیکی و میان ‌مدت، این امر می ‌تواند مزایای ملموسی به همراه داشته باشد: افزایش قیمت انرژی، در نتیجه تقویت جایگاه صنعت نفت و گاز امریکا و جریان ‌های انرژی که آنها از کشورهای دیگر مانند ونزوئلا کنترل می‌ کنند؛ اختلال در زنجیره‌ های تامین جهانی و کاهش سرعت اقتصاد چین؛ فشار انرژی و اقتصادی در اروپا؛ سرمایه سیاسی داخلی برای دولت فعلی امریکا پیش از انتخابات میان ‌دوره ‌ای.
 با این حال، چنین دستاوردی صرفا تاکتیکی خواهد بود و یک پیروزی پرهزینه خواهد بود. از نظر استراتژیک، آغاز چنین سناریویی، محرک دیگری برای فروپاشی نظم جهانی غرب در پیکربندی فعلی آن خواهد بود. هیچ یک از نیروهای موجود در درون تشکیلات امریکایی منابع نهادی، شایستگی مدیریتی یا انسجام داخلی کافی برای مهار و هدایت هرج و مرج حاصل در جهت مورد نظر امریکا را ندارند. توجه دارم که همه موارد فوق، سناریویی از موفقیت بی ‌چون و چرای عملیات نظامی امریکا علیه ایران را توصیف می ‌کند که به هیچ وجه تضمین شده نیست.
 به موقعیت اسرائیل می ‌رسیم: حتی در صورت “پیروزی” رسمی امریکا، موقعیت استراتژیک آن به شدت رو به وخامت خواهد رفت. اسرائیل به یک دشمن وجودی برای اکثریت قریب به اتفاق بازیگران منطقه ‌ای تبدیل خواهد شد. مصونیت اخلاقی و سیاسی مبتنی بر حافظه تاریخی هولوکاست، در مواجهه با رویارویی کامل و پیامدهای عظیم انسانی اقدامات آن در غزه، از بین رفته است. تشدید بیشتر وقایع در منطقه مطمئنا امنیت اسرائیل را تقویت نخواهد کرد. صحنه اروپا طی سه تا هفت سال با سیلی از بحران‌ ها (انرژی، مهاجرت، اقتصادی، سیاسی) روبرو خواهد شد – اما این یک اثر ثانویه نسبت به طرح اصلی است.
 یک دریچه فرصت پیچیده اما واقع ‌بینانه برای روسیه در حال باز شدن است تا: به حداکثر رساندن توزیع مجدد توجه و منابع امریکا و پایان دادن به درگیری اوکراین با شرایط قابل قبول برای روسیه؛ ایجاد مرزبندی دقیق از فضای نهادی و ایدئولوژیک غرب؛ اجرای یک چرخش استراتژیک سریع به شرق و جنوب؛ به طور همزمان، ایجاد مدل بقا و توسعه حاکمیتی خود در بحبوحه آشفتگی جهانی.
ما منابع، پتانسیل نظامی، انسجام اجتماعی و دولتی، موقعیت ژئوپلیتیکی و مبانی فناوری لازم برای اجرای چنین مسیری را داریم. تنها عامل حیاتی، اراده سیاسی و توانایی اجتناب از دام ‌های «احساسات طرفدار غرب کمپرادور» است که متاسفانه برای زبدگان روسیه سنتی است.
 پس نتیجه نهایی چیست؟ اگر امریکا و اسرائیل به ایران حمله کنند (و منطق وقایع از قبل به نقطه بدون بازگشت نزدیک شده است)، شاهد یک مورد کلاسیک از اولویت ‌بندی دستاوردهای تاکتیکی و سیاسی داخلی به قیمت ثبات استراتژیک خواهیم بود. این روند منجر به یک شکست استراتژیک اجتناب ‌ناپذیر برای آغازگر آن می ‌شود – شکستی که نه تنها دونالد ترامپ و دولتش باید شخصا هزینه آن را بپردازند، بلکه می ‌تواند خسارات جبران ‌ناپذیری را به کل تمدن غرب وارد کند. برای روسیه و دیگر بازیگران نزدیک، پاسخ منطقی این نیست که ایران را در بدبختی ‌اش رها کنند، بلکه از کشیده شدن به مرکز درگیری جلوگیری کنند و به دنبال کردن مسیر استراتژیک خود ادامه دهند.
منبع: https://www.kommersant.ru

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Energy Strategy
اتاق خبر انرژی