به گزارش “راهبرد انرژی“، پرسش مهم این نیست که «دیکتاتورها چگونه متولد میشوند؟»؛ پرسش عمیقتر اینست که چگونه انسانهای معمولی ممکن است به اطاعت، عادیسازی و حتی اجرای رفتارهای اقتدارگرایانه کشیده شوند؟
این موضوع سالهاست در روانشناسی اجتماعی، روانشناسی سیاسی و جامعهشناسی مورد مطالعه قرار گرفته است. تجربه تاریخی نشان میدهد که استبداد الزاماً با حضور انسانهایی که از ابتدا مستبد هستند آغاز نمیشود؛ گاهی مجموعهای از انتخابهای کوچک، ترسها، اطاعتها و سکوتها، زمینه را برای شکلگیری و دوام یک ساختار سرکوبگر فراهم میکند.
۱. وقتی «دستور» جای «مسوولیت» را میگیرد
آزمایشهای مشهور استنلی میلگرام درباره اطاعت از اقتدار نشان داد که انسانها در شرایط خاص میتوانند دستورات یک مقام دارای مشروعیت ظاهری را، حتی وقتی با ارزشهای اخلاقیشان در تعارض است، دنبال کنند.
یکی از مهمترین نکات این پژوهشها، مساله انتقال مسوولیت است. فرد به جای اینکه بگوید «من این کار را انجام دادم»، ممکن است بگوید: «من فقط دستور را اجرا کردم.» همین جمله ساده میتواند مرز مهمی میان اطاعت و مسوولیت اخلاقی ایجاد کند.
هرجا انسان مسوولیت تصمیم خود را کاملاً به مقام بالاتر، سازمان، قانون یا دستور اداری واگذار کند، امکان سوءاستفاده از قدرت افزایش مییابد.
۲. شر همیشه با چهرهای هیولایی ظاهر نمیشود
هانا آرنت در گزارش خود از محاکمه آدولف آیشمن، مفهوم مشهور «ابتذال شر» را مطرح کرد. بحث آرنت این نبود که جنایتهای آیشمن کوچک یا عادی بودهاند؛ برعکس، مساله او این بود که چگونه فردی میتواند در یک نظام جنایتکارانه، بدون آنکه الزاماً خود را یک «شرور بزرگ» بداند، در اجرای سیاستهای فاجعهبار مشارکت کند.
از این منظر، خطر فقط در فردی نیست که آشکارا از خشونت دفاع میکند. گاهی خطر در کارمند، مدیر، مأمور یا شهروندی است که تصمیمهای غیراخلاقی را صرفاً به دلیل قانونی بودن، سازمانی بودن یا دستور مافوق بودن، عادی تلقی میکند. شر میتواند از جایی آغاز شود که انسان دیگر درباره پیامد اخلاقی کاری که انجام میدهد سؤال نکند.
۳-«آنها» را از «ما» جدا میکنیم
یکی از سازوکارهای مهم، دیگریسازی است. وقتی جامعه به «ما» و «آنها» تقسیم میشود، همدلی با گروه مقابل کاهش پیدا میکند.
مخالف سیاسی، اقلیت، مهاجر، معترض یا حتی همشهری متفاوت، دیگر یک انسان با حقوق و نگرانیهای مشابه نیست؛ تبدیل میشود به «تهدید»، «دشمن» یا «عنصر مسالهدار».
در این مرحله، رفتارهایی که پیشتر غیرقابل قبول به نظر میرسیدند، ممکن است با عباراتی مانند «برای امنیت»، «برای حفظ نظم» یا «برای مصلحت عمومی» توجیه شوند.
۴. ترس میتواند آزادی را به معامله تبدیل کند
بحرانهای اقتصادی، جنگ، ناامنی اجتماعی و بیثباتی سیاسی میتوانند شرایطی ایجاد کنند که مردم بیش از گذشته به دنبال نظم و امنیت باشند. در چنین شرایطی، ممکن است برخی افراد بگویند: «فعلاً آزادی مهم نیست؛ اول باید امنیت داشته باشیم».
مشکل از جایی آغاز میشود که محدودیتهای موقت، دائمی شوند و قدرتی که قرار بود فقط برای مقابله با بحران استفاده شود، به ساختاری پایدار تبدیل شود. تاریخ نشان داده است که ترس میتواند پذیرش قدرت متمرکز را آسانتر کند.
۵- وقتی تغییرات کوچک عادی میشوند
استعاره معروف «قورباغه در آب جوش» میگوید اگر تغییر شرایط بهتدریج اتفاق بیفتد، ممکن است موجود زنده دیرتر متوجه خطر شود و زمانی واکنش نشان دهد که فرصت زیادی برای نجات باقی نمانده است. این روایت بهعنوان یک استعاره اجتماعی برای توضیح عادیشدن تدریجی محدودیتها بسیار رایج است. حذفِ منتقدان در فضای عمومی. کنترل تدریجی رسانهها و روایتِ حقیقت. ایجادِ دشمنان خیالی برای متحد کردنِ مردم در پشت سرِ رهبر. تغییر قوانین برای افزایش قدرتِ اجرایی. مردم عادی در این مسیر، به دلیل «عادیسازی»، متوجه نمیشوند که کی آزادیهای بنیادین خود را از دست دادهاند، تا زمانی که کار از کار گذشته است.
۶. استبداد معمولاً با یک تصمیم بزرگ آغاز نمیشود
هیچ جامعهای معمولاً یکشبه از آزادی به دیکتاتوری نمیرسد. فرآیند میتواند با تصمیمهای ظاهراً کوچک آغاز شود:
منتقدان کمکم از فضای عمومی حذف شوند.
رسانهها تحت فشار قرار گیرند.
دسترسی به اطلاعات محدود شود.
مخالفت با «خیانت» یا «دشمنی» یکی دانسته شود.
اختیارات نهادهای اجرایی افزایش یابد.
قوانین بهگونهای تغییر کنند که کنترل و نظارت بر قدرت دشوارتر شود.
دروغهای کوچک و محدودیتهای کوچک به تدریج عادی شوند.
خطر اصلی همین عادی شدن تدریجی است.
چیزی که امروز غیرقابل قبول به نظر میرسد، ممکن است فردا «طبیعی» و پسفردا «ضروری» معرفی شود.
۷. سکوت همیشه به معنای رضایت نیست؛ اما میتواند به دوام قدرت کمک کند
نباید همه کسانی را که در برابر یک نظام اقتدارگرا سکوت میکنند، حامی آن دانست.
بسیاری از مردم ممکن است به دلیل ترس از دست دادن شغل، امنیت خانواده، آینده فرزندان یا حتی جان خود سکوت کنند.
اما از منظر اجتماعی، وقتی بخش بزرگی از جامعه از ترس یا بیتفاوتی از مشارکت مدنی کنار میرود، فضای بیشتری برای تمرکز قدرت ایجاد میشود.
بنابراین، سکوت الزاماً حمایت نیست؛ اما میتواند به تداوم وضع موجود کمک کند. پس آیا «مردم معمولی» دیکتاتور میشوند؟
شاید دقیقتر باشد بگوییم انسانهای معمولی لزوماً یکشبه «دیکتاتور» نمیشوند؛ اما ممکن است در شرایط خاص، به شکلهای مختلف در ساختن، پذیرفتن یا حفظ یک ساختار اقتدارگرا مشارکت کنند.
این روند میتواند از چند نقطه آغاز شود:
ترس از تغییر؛
پناه بردن به اقتدار؛
واگذاری مسوولیت اخلاقی به مافوق؛
تقسیم جامعه به «ما» و «آنها»؛
توجیه وسیله به نام هدف؛
عادی شدن محدودیتهای کوچک؛
و در نهایت، سکوت در برابر حذف تدریجی آزادیها.
شاید مهمترین درس این باشد که برای جلوگیری از استبداد، فقط نباید از خود بپرسیم:
«دیکتاتور چه کسی است؟» گاهی باید از خودمان بپرسیم: «من در برابر تصمیمهای نادرست، حذف مخالفان، دروغ، تبعیض و سوءاستفاده از قدرت چه واکنشی نشان میدهم؟»
زیرا استبداد فقط زمانی قدرتمند میشود که یک نفر قدرت زیادی پیدا کند؛ زمانی پایدار میشود که دیگران به دلایل مختلف، مسوولیت اخلاقی خود را کنار بگذارند.